همشهري

نوشته : محمد جميل

به عادت هميشگي اش وقتي احساس كرد غم و اندوهش او را دارد از پاي در مي آورد ؛ تصميم گرفت به دريا ببرود .... زماني كه روي شن هاي ساحل نشست .. امواج فرار كردند .

خاطرات يك همشهري بازنشسته

نوشته : محمد جميل

تعداد زيادي كاغذ و مقداري وسايل خريد . در اولين سطر نوشت :

خوابيدم ،‌ بيدار شدم ،‌ كاركردم ، خوردم ، دفع كردم ، خوابيدم ...قلم را گذاشت و گريه كرد . ‌