همشهري
نوشته : محمد جميل
به عادت هميشگي اش وقتي احساس كرد غم و اندوهش او را دارد از پاي در مي آورد ؛ تصميم گرفت به دريا ببرود .... زماني كه روي شن هاي ساحل نشست .. امواج فرار كردند .
خاطرات يك همشهري بازنشسته
نوشته : محمد جميل
تعداد زيادي كاغذ و مقداري وسايل خريد . در اولين سطر نوشت :
خوابيدم ، بيدار شدم ، كاركردم ، خوردم ، دفع كردم ، خوابيدم ...قلم را گذاشت و گريه كرد .
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۴ ساعت 13:40 توسط محمد اذغاب
|
گاهی در اوج ، به جای لذت از سلطه ، مملؤ از هراس سقوط می شوی