به مینا ، پرنده محبوس
می رقصد تنت
تار تار ِ پرت
از اوج ممتد سکوت
که شیشه های کور
به نام شفافیت
در لفافه فریاد را پیچاندند
هم بازی بلد نبود کنارت
بازی بازی
به سکوتت سپرده بودت
بی حرف و حدیث
تو با هیچ دست و پا می تکاندی
او با دل مشغولیش
این خط و نشان
از عمد تا حمد ِ تو کشیده شد
امروزم او می رقصید
بی تار
بی پر
بی تکاندن ِ پرده سکوت
اردیبهشت 90
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ساعت 16:22 توسط محمد اذغاب
|
گاهی در اوج ، به جای لذت از سلطه ، مملؤ از هراس سقوط می شوی